شاعر در این متن از درد فراق و جدایی میگوید و بیان میکند که بدون حضور معشوق، جسم و روحش تهی از زندگی و توان شده است. او از اشکهای بیپایان، دلشکستگی و حسرتهایش میگوید و اینکه هر قدمی که برمیدارد، یادآور خاطرات گذشته است. شاعر تأکید میکند که بدون معشوق، مانند استخوانهایی بیجان مانده و روزهای جدایی برایش همچون داستانی تلخ است.
متن دارای مضامین عاطفی عمیق و بیان احساسات پیچیدهای مانند فراق، دلشکستگی و حسرت است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۱۳۳ - قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بود
کافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود ۱
تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیدهام
بی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود ۲
تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا برون
جویبار دیده بی سرو روانی مانده بود ۳
رو به هر منزل که میرفتی دل غمدیدهام
بر سر فرسنگ چون سنگ نشانی مانده بود ۴
آرزویی بود کز شوق جمالت داشتم
بی وصالت در تنم گر نیم جانی مانده بود ۵
بود بهر آنکه به گویم دعای دولتت
گر به کامم شام هجرانت زبانی مانده بود ۶
در رهت منزل به منزل دیده پر حسرتم
هر قدم چون نقش پای کاروانی مانده بود ۷
در رکابت بود صبر و عقل و هوش و جان و دل
پیکرم برجا چو مشت استخوانی مانده بود ۸
بی تو ای خورشید عالمتاب آمد بر سرم
آنچه از روز جدایی داستانی مانده بود ۹
صورت احوال قصاب از که میپرستی که چیست
بر سر راه فراقت ناتوانی مانده بود ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.