این شعر عاشقانه و عرفانی از حافظ، به بیان احساسات شاعر نسبت به معشوق و پرسشهای فلسفی دربارهی رابطهی عشق و درد میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند باده، آتش، زلف پیچان و دریا، حالات روحی خود را توصیف میکند و از معشوق میپرسد که چرا با وجود عشق او، این همه رنج و اضطراب وجود دارد. همچنین، اشارهای به مفاهیم عرفانی مانند وحدت وجود و حقایق پنهان شده در پس ظواهر دارد.
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان ادبی بالا ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم باشد.
شماره ۴۲ - چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراست
چو حال تست در آتش جگر کباب چراست ۱
ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت
چو زوست تابش رویت از و شباب چراست ۲
چو نیست عهد شکن غیر زلف بر شکنت
بگو که با دل مسکنت این عتاب چراست ۳
ز من هرآنچه تو گوئی و آن همی شنوی
چو من صدای توام با من این خطاب چراست ۴
چو نیست غیر تو کس از که میشوی پنهان
چو ناظر او توئی در رخت نقاب چراست ۵
اگر چه در خم چوگان تست گوی دلم
ز چیست منقلب آخر در انقلاب چراست ۶
ز باد بپرس که بحر از چه گشت آشفته
ز بحر بپرس که کشتی در اضطراب چراست ۷
چو ما هر آنچه تو دادی بما همان خوردیم
زیاده هیچ نخوردیم پس حساب چراست ۸
هرآنکه باز نکرده است گوش هوش روترا
برش حدیث حقایق فسانه است و حکایت ۹
کتاب مغربی چون نسخه کتاب تواست
ازو مپرس که این حرف در کتاب چراست ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.