این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره دوری از معشوق و عشق بیپاسخ است. شاعر از محرومیت طولانی از دیدار معشوق، بیقراری برای دریافت نامهای از او، و ارادت بیشائبه به معشوق سخن میگوید. او از حیرت و خجلت خود از زنده ماندن بدون معشوق میگوید و اشکهایش را نشانهای از عشق بیپایانش توصیف میکند. در نهایت، شاعر از وجود خود و ماجرای عشقش بیزار است و احساس میکند در سادگی و بیپناهی باقی مانده است.
متن دارای مضامین عاطفی عمیق و پیچیده است که درک آنها نیاز به بلوغ عاطفی و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند بیزاری از وجود خود ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۷۵۶ - عمریست کز دیار تو محروم مانده ایم
وز شوق نامهای تو سطری نخوانده ایم ۱
تا دامنت به دست ارادت گرفته ایم
دامن ز هر چه غیر تو باشد نشانده ایم ۲
در حیرتم که بیتو چرا مرده نیستم
در خجلتم که بیتو چرا زنده مانده ایم ۳
از بهر گرد سم سمند تو هر دمی
گلگون اشک در عقبش تند رانده ایم ۴
بیزارم از وجود خود و ماجرای تو
این با کمال ساده درون باز مانده ایم ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.