این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از درد فراق و عشق به معشوق میگوید. او از حسد مدعیان، دلتنگیها، و آشفتگیهای درونی خود سخن میگوید و از صبا میخواهد تا زلف محبوبش را آشفتهتر کند. شاعر احساس تنهایی میکند و از ندیدن یار شکایت دارد. در نهایت، او به صبر ایوب اشاره میکند و بیان میدارد که دلش جز به یوسف (معشوق) نمیچسبد، همچون یعقوب که چشم از غیر یوسف پوشید.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اشارات تاریخی و ادبی (مانند اشاره به یعقوب و یوسف) نیاز به دانش ادبی و فرهنگی دارد که معمولاً در سنین بالاتر کسب میشود.
شماره ۴۱ - رغیرتم پوشیده از چشم بدان، خوب مرا
داده جا در پرده دل طفل محجوب مرا ۱
مدعی بر خویش میپیچد چو مکتوب از حسد
ناگرفت از دست قاصد یار مکتوب مرا ۲
عکس رویش را زچشم آیینه دل جذب کرد
دل به دست دیده هم نگذاشت مطلوب مرا ۳
شاید از آشفتگیهای دلم یادش دهد
ای صبا آشفتهتر کن زلف محبوب مرا ۴
جز دل دیوانه با من هیچکس همدم نبود
ماندهام تنها کجا بردید محبوب مرا؟ ۵
دل به جان آمد ز غم خواهد شد افغانش بلند
بیش ازین تاب صبوری نیست ایوب مرا ۶
کی گشاید دور از آن رخ، دل نظر بر هیچکس
بسته عشق از غیر یوسف، دیده یعقوب مرا ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.