شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی سخن میگوید. او آرزو میکند که تیر عشق به دلش برسد، اما از این میترسد که این عشق همیشه در کنار دلش بماند و باعث رنج شود. شاعر از گم شدن دلش و روزگار پرغمش مینالد و از گلرخان میخواهد که وفاداری را از غنچه بیاموزد. او همچنین از دیوانگی سگ کوی معشوق و همدمی با دلش سخن میگوید و از غیرت و درد عشق مینالد. در پایان، از پریرویان دل میخواهد که دل را زنده کنند، وگرنه گفتوگوی دل تا قیامت ادامه خواهد یافت.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و غمانگیز است که درک آنها به بلوغ عاطفی و فکری نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای شعری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۴۷ - پهلوی دل
لیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل ۱
دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غم
گرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل ۲
گل رخان را باید از غنچه وفا آموختن
کو به بلبل تا دم آخر نماید روی دل ۳
گر سگ کویش کند دیوانگی نبود عجب
چون دل من همدمش بود و گرفته خوی دل ۴
آتش از غیرت زنم خلوت سرای سینه را
گربود آنجا به جز درد تو هم زانوی دل ۵
ای پری رویان دل محیی بدست آرید باز
ورنه تا محشر نخواهد کرد ،گفت و گوی دل ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.