حکیمی درباره اعتدال در مزاج و طبیعت سخن میگفت و تأکید داشت که تعادل در اخلاط چهارگانه (صفرا، سودا، بلغم، خون) باعث سلامت مزاج کلی میشود. طباخی که سخنان او را اشتباه فهمید، غذایی با مقادیر مساوی از همه مواد تهیه کرد که نتیجهای نامطلوب داشت. این داستان نشان میدهد که عدالت و اعتدال نیازمند عقل و درک صحیح است. سپس آهو با یادگیری از این درس، پیام زیرک را به وحوش رساند و آنها را برای ملاقات با او آماده کرد. زیرک نگران بود که حضور او باعث ترس حیوانات شود و نظم از بین برود، همانطور که روباه باعث فرار خروس شد.
متن شامل مفاهیم فلسفی و اخلاقی نسبتاً پیچیده است و نیازمند درک عمیقتری از مفاهیم اعتدال، عدالت و رفتار عاقلانه دارد. همچنین استفاده از اصطلاحات طب سنتی و استعارههای ادبی ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم باشد.
داستانِ طبّاخِ نادان
وَکَم مِن عَائِبٍ قَولاً صَحِیحا
وَ آفَتُهُ مِنَ اَلفَهمِ السَّقِیمِ
این فسانه از بهر آن گفتم تا دانی که عدالت نگاه داشتنِ راهی باریکست که جز بآلتِ عقل سلوکِ آن راه نتوان کرد. عقلست که اندازهٔ امورِ عرفی و شرعی در فواید دین و دنیا مرعی دارد و اشارت نبوی که مَا دَخَلَ الرِّفقِ فِی شَیءٍ قَطُّ اِلَّا زَاتَهُ وَ مَا دَخَلَ الخُرقُ فِی شَیءٍ قَطُّ اِلَّا شَانَهُ بکار بندد. آهو این فصل یاد گرفت و نقشِ کلماتی که از زیرک و زروی شنیده بود ، بر سواد و بیاضِ دیده و دل بنگاشت و دعائی لایق حال و ثنائی باستحقاق وقت بگفت و بحکمِ فرمان با کبوتر روی بمقصد نهاد بوجهِ صبیح و املِ فسیح و حصولِ مرادِ دل و خصبِ مرادّ امانی ، مقضیّ الوطر ، مرضیّ الاثر والنّظر ؛ و چون بمقامگاه رسیدند ، وحوش حاضر آمدند و بقدومِ ایشان یکدیگر را تهنیت دادند. پس آهو زبان بذکرِ محاسنِ اوصاف و محامدِ اخلاق و سیر مرضیّهٔ زیرک بگشود و گفت :
لَهُ خُلُقٌ کَالرَّوضِ غَازَلَهُ الصَّبَا
فَضَوَّعَ فِی اَکنَافِهِ اَرَجَ الزَّهرِ
یَزِیدُ عَلَی مَرِّ الزَّمَانِ سَجَاحَهًٔ
کَمَازَادَ طُولُ الدَّهرِ فِی عَبَقِ الخَمرِ
و بتمشیتِ کارهایِ وقت و تمنیتِ راحتها که در مستقبلِ حالّ متوقّع بود ، خرّمیها کردند. پس در تبلیغِ پیغام و اشاراتِ زیرک ایستادند و جمل وصایا که در قضایایِ امور پادشاهی و رعیّتی رفته بود و اصول و فصولی که در آن باب پرداخته بود، باز رسانیدند و دلها بر قبولِ طاعت مستقرّ و مطمئن شد. پس آهو گردِ اطراف آن حدود برآمد ، جماهیرِ وحوش را جمع کرد و باحتشادی هرچ تمامتر روی بدرگاهِ زیرک نهادند. کبوتر برسمِ حجابت در پیش افتاد بخدمت رسید و از رسیدنِ ایشان خبر رسانید . زیرک گفت : هر چند این ساعت عقایدِ ایشان از مکایدِ قصدِ ما خالی باشد و ضمایر از تصورِ جرایر و ضرایر آسیب و آزارِ ما صافی، اما هیأتِ صولت و مهابتِ ما در نهادِ ایشان باصلِ فطرت متمکّنست، دور نباشد که چون نزدیک شوند، بشکوهند. اگر یکی را در میانه ضعف دل غالب باشد و دانشی ندارد که عنانِ طبیعت او فرو گیرد یا از کیفیّتِ حال بیخبر باشد ، ناگاه برجهد و روی بگریز نهد ، مبادا که آن حرکت بتحریش و تشویش ادّا کند و موجب تردد «و دام و تبدّدِ این نظام گردد و کارها ناساخته و تباه بماند ، چنانک روباه را افتاد با خروس. کبوتر پرسید : چون بود آن حکایت ؟
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.