این متن شعری است که درد عشق و هجران را بیان میکند. شاعر از بیوفایی معشوق و رنجهای عشق نافرجام شکایت دارد و از بیفایده بودن صبر و انتظار میگوید. او به معشوق التماس میکند که در این لحظهی حساس رحم کند، اما در نهایت احساس میکند که حتی رحمت معشوق هم دیر رسیده و سودی ندارد. شاعر از سوختن در آتش هجران میگوید و اینکه حتی اشکهایش هم دیگر فایدهای ندارند.
این شعر حاوی مضامین عاشقانهی عمیق و احساسات پیچیدهای مانند درد هجران، ناامیدی و التماس برای رحمت است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند 'سوختن در آتش هجران' و 'گریههای بیفایده' نیاز به بلوغ عاطفی دارند تا به درستی درک شوند.
شماره ۵۷۱ - چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سود
خاص ما را باش اگر نه زان که با مایی چه سود ۱
سال ها کردم شکیبایی و هم سودی نداشت
گر نخواهی رحمتی کردن شکیبایی چه سود ۲
گفته بودی روی بنمایم دمی امّا چرا
بعد از آن کز جان برآیم روی بنمایی چه سود ۳
رحم کن بر جانِ من جانا که وقتِ رحمت است
چون ز رحمت در گذشتم رحم فرمایی چه سود ۴
آبِ رویم در وفایِ خاکِ کویت باد شد
پس مرا بر خاکِ کویَت بادپیمایی چه سود ۵
گفتم آخر هم به دانایی سری بیرون برم
چون غلط پنداشتم با عشق دانایی چه سود ۶
چون شدی در آتشِ هجران نزاری سوخته
گر به جایِ آب خون از دیده بگشایی چه سود ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.