این شعر بیانگر درد و رنج عاشقی است که از بیوفایی معشوق شکایت دارد. شاعر احساس میکند که معشوق به عهد و پیمانش وفادار نیست و دل او را به غم سپرده است. او با وجود عشق فراوان، از بیتوجهی معشوق رنج میبرد و احساس میکند که هیچ درمانی برای درد دلش جز مرگ وجود ندارد. شاعر از معشوق میخواهد که با او مهربان باشد و او را خوار نشمارد، چرا که هیچ یک از عاشقان به اندازه او مسکین و نیازمند نیستند.
متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و غمانگیز است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، اشاره به مفاهیمی مانند مرگ و رنج عشق ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۳۲۲ - تو را سری که به پیمان من درآری نیست
مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست ۱
سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را
دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست ۲
شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا
به قدر عزّت تو دست حق گزاری نیست ۳
نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل
به زور باز ستانم ورای زاری نیست ۴
علاج درد دلم مرگ می کند چه کنم
که سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست ۵
بساز با من بی چاره چون بسوختی ام
بسوزی و بنسازی طریق یاری نیست ۶
به چشم خوار مبین در من ای چو دیده عزیز
که همچو بنده عزیزی سزای خواری نیست ۷
تو را اگر چه بسی عاشقان مسکین اند
یکی ز جمله به مسکینی نزاری نیست ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.