شاعر در این متن از عشق و دلدادگی به دوست سخن میگوید و حالتی را توصیف میکند که در آن خیال دوست چنان بر او غلبه کرده که گویی خود دوست حاضر است. او از از دست دادن کنترل بر خود، عقل و هوش میگوید و از وسوسههای شیطانی که او را از دوست دور میکند، شکایت میکند. در نهایت، شاعر به خواننده توصیه میکند که با گفتن ذکر «لا حول و لا قوه الا بالله» از وسوسهها دوری کند و به دوست نزدیک شود.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عشقی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار است. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم به کار رفته مانند وسوسههای شیطانی و ذکرهای عرفانی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۲۵۸ - صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوست
چنان نمود مثالم که خود معاینه اوست ۱
خیال بین که مرا بر خیال میدارد
من آن نیام که بدانستمی خیال از دوست ۲
چنان ز خویش برفتم که در تصرّفِ من
نه عقل ماند و نه هوش و نه مغز ماند و نه پوست ۳
درین میانه شنیدم که گفت با ما باش
ز خویشتن به درآ آخر این چه عادت و خوست ۴
نگفتهایم که از هر چه غیرِ ما باز آی
به دستِ وسوسه دادن زمامِ دل نه نکوست ۵
جحیم وسوسهء شیطن است پس ز جحیم
ببر کآخر کمتر عطایِ ما مینوست ۶
به دفع شیطنه لا حول گوی و لا قوّه
به غیر الّا بالله دگر چه راه و چه روست ۷
نزاریا همه از بهرِ ما و با ما گوی
سخن سرای که از ما نگفت بیهده گوست ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.