این شعر از ظهور فتنهای سخن میگوید که جامعه را دچار آشوب و درد کرده است. شاعر از بلایی ناگهانی مینالد که زنان و مردان را متحیر کرده، ایمان مردم را سست نموده و درد و رنجی عجیب به همراه آورده است. او از ظلم و ستمی یاد میکند که حتی فرزندان مسلمان را به کشتن داده و دلها را سوزانده است. شاعر در نهایت از ناتوانی خود در برابر این مصیبت سخن میگوید و درد را ناشی از اعمال خود انسان میداند.
متن دارای مضامین عمیق اجتماعی و عرفانی است و درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی کافی از زندگی دارد. همچنین، برخی تصاویر مانند کشتن فرزندان مسلمان ممکن است برای مخاطبان جوان تر سنگین باشد.
شماره ۱۳۶ - این سرو خرامان ز گلستان که برخاست
وین ترک پریوش ز شبستان که برخاست ۱
این فتنه کزو خیره بماندند زن و مرد
در عهد که بودهست و به دوران که برخاست ۲
تا این بت کافر بچه با آن دل سنگین
در کشتن فرزند مسلمان که برخاست ۳
زلف از پی بر هم زدن کار که بربست
خاص از پی خون ریختن جان که برخاست ۴
آه این چه بلاییست که را سوخت که را ساخت
در عهد که بنشست و ز پیمان که برخاست ۵
شهری ز پی اش پیر و جوان منعم و مفلس
در درد فرو رفت به درمان که برخاست ۶
چندی دلم از دست بلا گوشهنشین بود
بنگر که دگرباره به دستان که برخاست ۷
ما از دل و دین دست بشستیم و ندانیم
تا در همه شهر از پی ایمان که برخاست ۸
سوز که رسیدهست چنین در تو نزاری
دردیست عجب از دل بریان که برخاست ۹
این درد که بر جان تو بیچاره نشستهست
هم فعل تو داند که ز دامان که برخاست ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.