این شعر از حسرت و غم عمیق شاعر نسبت به فراق یوسف (نماد معشوق) سخن میگوید. شاعر با تصاویری مانند خاک شدن، بوی پیراهن یوسف، و کوه غم، احساسات خود را بیان میکند. او از درد فراق مینالد و آرزو میکند کسی مانند او گرفتار این درد نشود. شاعر حتی از بهار و چمن نیز دوری میکند، زیرا دلش به آنها گرایشی ندارد. در نهایت، او از دست دادن دل را به هلالی تشبیه میکند و بیان میکند که حتی اگر جانش برود، شکایتی نخواهد کرد.
این شعر دارای مضامین عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده مانند یوسف و پیراهن او ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۵۳ - گر به خاکم گذرد یوسف گل پیرهنم
بوی پیراهن یوسف شنوند از کفنم ۱
به فراق تو گرفتار ترم روز به روز
کس به این روز گرفتار مبادا که منم! ۲
کوه غم گشتم و هر لحظه کنم سینه خویش
طرفه حالیست که هم کوهم و هم کوه کنم! ۳
لب ببستم ز سخن، ای گل خندان، که مباد
مردمان بوی تو یابند ز رنگ سخنم ۴
هر کسی در چمنی هم نفس سیم تنی
من و کنج غم و در سینه همان سیم تنم ۵
نکنم یاد بهار و نروم سوی چمن
چه کنم؟ دل نگشاید ز بهار و چمنم ۶
گر دلم رفت، هلالی، گله از دوست خطاست
دل چه باشد؟ که اگر جان برود دم نزنم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.