شاعر از عمر طولانی و زیبایی طبیعت سخن میگوید و از معشوق میخواهد تا به او بپیوندد و سایهاش را بر سرش بگستراند. او بیان میکند که بدون معشوق، راه نگاهش بسته بود، اما با آمدن او، دوباره میتواند به او بنگرد. شاعر از خاموشی چراغ شادی خود میگوید و از معشوق میخواهد تا با حضور خود، آن را روشن کند. در راه عشق، او از آسمان و زمین بیتفاوت است و تفاوتی بین نشیب و فراز نمیبیند. در پایان، از معشوق میخواهد که به روی زرد هلالی با نگاه ناز ننگرد، زیرا این هلال از جهان روی نیاز به سوی او آورده است.
متن دارای مضامین عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای درک کامل، نیاز به بلوغ فکری و عاطفی داشته باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۸۹ - قد تو عمر درازست و سرو گلشن ناز
بیا و سایه فگن بر سرم، چو عمر دراز ۱
ز گریه، بی تو، مرا بسته بود راه نظر
تو آمدی و نظر می کنم به روی تو باز ۲
چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نیست
بیا، که پیش تو، روشن کنم به سوز و گداز ۳
ز آسمان و زمین فارغیم، در ره عشق
درین سفر چه تفاوت کند نشیب و فراز؟ ۴
به روی زرد هلالی ز روی ناز مبین
که از جهان به تو آورده است روی نیاز ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.