خلاصه و رده‌بندی سنی 16+

این شعر از درد عشق و رنج‌های ناشی از آن سخن می‌گوید. شاعر از ناشادی دل خود، بی‌پناهی در برابر عشق، و بی‌رحمی معشوق شکایت دارد. او همچنین به مقایسه خود با دیگران پرداخته و بیان می‌کند که رقیب سنگدلش هرگز نمی‌تواند مانند او عاشق باشد. در نهایت، شاعر به پذیرش وضعیت خود به عنوان طفیل بندگان اشاره می‌کند.

محتوا شامل مضامین عاشقانه پیچیده و احساسات عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و ناامیدی نیاز به بلوغ عاطفی دارد.

مشاهده کامل

غزل ۱۶۱ - غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد می آید

غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد می آید
اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد می آید ۱

دلم، روزی که طرح عشق می انداخت، دانستم
که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد می آید ۲

نمی دانم چه بی رحمیست آن سلطان خوبان را
که هر گه داد خواهم بر سر بیداد می آید ۳

رقیبا، گر ترا اندیشه ما نیست معذوری
کجا بیدرد را از دردمندان یاد می آید؟ ۴

طفیل بندگان، من هم قبول افتاده ام، گویا
که از هر جانب آواز مبارک باد می آید ۵

عجب خاک فرحناکست کوی می فروشان را!
که هر کس میرود غمگین، همان دم شاد می آید ۶

چه نسبت با رقیب سنگدل مسکین هلالی را؟
نمی آید ز خسرو آنچه از فرهاد می آید ۷
کانال گوهرین در ایتا
این گوهر را بشنوید

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۱۶۰ - دلا، گر عاشقی، بنشین، که جانانت برون آید
گوهر بعدی:غزل ۱۶۲ - دم آخر، که مرا عمر به سر می آید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.