شاعر در این شعر از غم و درد خود سخن میگوید و از خداوند میخواهد که غم او را درک کند. او احساس میکند که هیچ کس نمیتواند غم او را به خدا برساند و تنها خاک و باد میتوانند پیامآور او باشند. شاعر از هجران و دوری از معشوق رنج میبرد و اشکهای خونین میریزد. او به خود توصیه میکند که غم جهان را نخورد و به جای آن می بنوشد تا از غم رها شود. در پایان، شاعر خود را بنده خدا میداند و از رانده شدن از درگاه الهی شکایت میکند.
متن دارای مضامین عرفانی و احساسی عمیق است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال دشوار است. همچنین، برخی از مفاهیم مانند غم و هجران ممکن است برای گروههای سنی پایین سنگین باشد.
غزل ۱۳۰ - یارب! غم ما را که به عرض تو رساند؟
کانجا که تویی باد رسیدن نتواند ۱
خاکم چو برد باد، پریشان شوم از غم
کز من به تو ناگاه غباری برساند ۲
مشکل غم و دردیست که درد و غم ما را
بی غم نکند باور و بی درد نداند ۳
خونین جگری، کز غم هجران تو گرید
از دیده به هر چشم زدن خون بچکاند ۴
عالم همه غم دان و غم او مخور، ای دل
می خور، که ترا از غم عالم برهاند ۵
مردم لب جو سرو نشانند و دل ما
خواهد که: ترا بیند و در دیده نشاند ۶
من بنده ام، از بهر چه میرانی ازین در؟
کس بنده خود را ز در خویش نراند ۷
خواهد که شد کشته به تیغ تو هلالی
نیکو هوسی دارد، اگر زنده بماند ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.