شاعر در این متن از عشق و دیوانگی ناشی از آن سخن میگوید. او احساس بیگانگی از خود، از دست دادن صبر و هوش، و تبدیل شدن به افسانه را بیان میکند. عشق به معشوق مانند گنجی پنهان در دل اوست که او را به ساکن ویرانهای تبدیل میکند. شاعر خود را پروانهای میداند که به دور شمع جمع (معشوق) میچرخد و از زهد و تقوا دوری میجوید. او اعتراف میکند که پیمان زهد ندارد و به سمت میخانه میرود. در پایان، شاعر تأکید میکند که اگر از مستی بیخود شود، به دلیل نگاه مستانه معشوق است.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات به میخانه و مستی نیاز به بلوغ فکری برای درک صحیح دارد.
غزل ۱۲۰ - اگر سودای عشق اینست، من دیوانه خواهم شد
چه جای آشنا؟ کز خویش هم بیگانه خواهم شد ۱
دمیدی یک فسون وز دست بردی صبر و هوش من
خدا را، ترک افسون کن، که من افسانه خواهم شد ۲
غم عشق تو را چون گنج در دل کرده ام پنهان
به این گنج نهانی ساکن ویرانه خواهم شد ۳
شبی، کز روی آتشناک، مجلس را برافروزی
تو شمع جمع خواهی گشت و من پروانه خواهم شد ۴
مرا کنج صلاح و خرقه ی تقوی نمی زیبد
گریبان چاک و رسوا جانب می خانه خواهم شد ۵
به دور آن لب میگون، مجو پیمان زهد از من
سر پیمان ندارم، بر سر پیمانه خواهم شد ۶
هلالی، من نه آن رندم که از مستی شوم بیخود
اگر بیخود شوم، زان نرگس مستانه خواهم شد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.