خلاصه و رده‌بندی سنی 16+

شاعر در این متن از درد دل و رنج‌های عاشقانه خود می‌گوید. او از شمشیر حبیب، بی‌چاره‌گی خود، و درد دلش سخن می‌گوید و از طبیب (یا معشوق) می‌خواهد که چاره‌ای برای دردش بیابد. همچنین، او از غربت و بی‌قدری در حضور رقیب شکایت می‌کند و آرزو می‌کند که رقیب از میان برود. در پایان، هلالی (شاعر) از فراق و حسرت خود مانند بلبل حسرت‌زده برای گل می‌نالد.

متن حاوی مفاهیم عاشقانه عمیق، درد و رنج عاطفی، و اشارات شاعرانه‌ای است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده یا سنگین باشد. درک کامل این متن نیاز به بلوغ عاطفی و آشنایی با ادبیات غنایی دارد.

مشاهده کامل

غزل ۳۹ - سر نمی تابم ز شمشیر حبیب

سر نمی تابم ز شمشیر حبیب
هر چه آید بر سر من، یا نصیب! ۱

دل بدرد آمد من بیچاره را
چاره درد دلم کن، ای طبیب ۲

ای که گویی: چونی و حال تو چیست؟
من غریب و حال من باشد غریب ۳

تا رقیبت هست ما را قدر نیست
نیست گردد، یارب! از پیشت رقیب ۴

زار می نالد هلالی، بی رخت
آن چنان کز حسرت گل عندلیب ۵
کانال گوهرین در ایتا
این گوهر را بشنوید

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۳۸ - شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشب
گوهر بعدی:غزل ۴۰ - گر دعای دردمندان مستجابست، ای حبیب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.