خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر از غمی عمیق و ناگفتنی میگوید که حتی بیان آن با قلم نیز ممکن نیست. این غم مانند غباری از سرکوی معشوق بر چهرهاش نشسته و با اشک نیز پاک نمیشود. ابن حسام به او نصیحت میکند، اما دلش آن را نمیپذیرد.
متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و غمانگیز است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک و تمثیلهای شاعرانه دارد.
غزل ۵۷ - غمی دارم که وا گفتن نشاید
غمی دارم که وا گفتن نشاید
مرا زان غم به شب خفتن نشاید ۱
غم دُردانه ای دارم که نامش
به الماس قلم سفتن نشاید ۲
غباری کز سرکوی تو دارم
زلوح چهره ام رفتن نشاید ۳
زگریه سوز دل ننشسته کآتش
به آب دیده بنهفتن نشاید ۴
نصیحت می کند ابن حسامم
ولیک از دل پذیرفتن نشاید ۵
مرا زان غم به شب خفتن نشاید ۱
غم دُردانه ای دارم که نامش
به الماس قلم سفتن نشاید ۲
غباری کز سرکوی تو دارم
زلوح چهره ام رفتن نشاید ۳
زگریه سوز دل ننشسته کآتش
به آب دیده بنهفتن نشاید ۴
نصیحت می کند ابن حسامم
ولیک از دل پذیرفتن نشاید ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۶ - گل به فصل بهار می خندد
گوهر بعدی:غزل ۵۸ - با خال تو گر مشک به دعوی بنشیند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.