شاعر در این غزل از عشق و دلباختگی خود سخن میگوید و از تأثیرات عمیق معشوق بر زندگی و روحیهاش مینویسد. او از زلف پریشان، غمزههای فریبنده، و چاه زنخدان معشوق به عنوان نمادهایی از عشق و حیرانی یاد میکند و آرزو میکند که اگر روزی مانند معشوق زیبا شود، جهان را مالک خواهد شد. همچنین، او به تسلیم در برابر حکم معشوق اشاره میکند و آن را به تقدیر الهی تشبیه مینماید.
این متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و مفاهیم عرفانی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۱۹۸۵ - گر حقیقت نشدت واقعه جانی من
زلف را پرس که از کیست پریشانی من ۱
پیش نه آینه آشوب جهانی بنگر
تا بدانی صنما موجب حیرانی من ۲
غمزه هایت به فسون در دل من در رفته
تا به تاراج ببردند مسلمانی من ۳
دوش در چاه زنخدان تو افتاد دلم
خبری داری از آن یوسف زندانی من ۴
شد زمستانی ز دم سرد من آفاقی بخش
میوه ای از چمن وصل زمستانی من ۵
گر میسر شودم چون تو پری رخساری
بشود روی زمین ملک سلیمانی من ۶
برنگیرم ز خط حکم تو پیشانی خویش
که خداوند به بسته ست به پیشانی من ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.