شاعر در این متن از عشق و دلبستگی شدید به معشوق سخن میگوید. او شبها را بیدار و در رنج عشق سپری میکند، در حالی که دیگران در آرامش به سر میبرند. شاعر از نالههای خود و جدایی از معشوق میگوید و اظهار میکند که حتی از خودش نیز جدا شده است. او به زیبایی معشوق و غمزههایش اشاره میکند و از اسارت دل در چشمان معشوق سخن میراند. در نهایت، شاعر به رضایت و تسلیم در برابر عشق اشاره میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۱۷۲۷ - همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته
همه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته ۱
غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است این
هوش جمال سلطان به دل گدا نشسته ۲
نفسی فرو نبردم که نه انده تو خوردم
تو بگو که چون زیم من به در هوا نشسته ۳
تو در آی و غمزه ای زن که نهند پیش بت سر
به ستانه ای که باشد صف پارسا نشسته ۴
ببر، ای دل اسیران، به کجا گریزم از تو
به حوالی دو چشمت حشم بلا نشسته ۵
همه شب صبا به بویت، من سوخته چه گویم؟
که چهاست در دل من ز دم صبا نشسته ۶
تو ز ناله من از من سزد ار جدا نشینی
که ز دست خویش من هم ز خودم جدا نشسته ۷
اگرست رسم خوبان که به سر شوند راضی
منم این که اندرین ره به ره رضا نشسته ۸
سر کوی تست خسرو شب و روز، چون کنم من
که توام نمی گذاری نفسی به ما نشسته ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.