شاعر در این متن از عشق و دیوانگی خود سخن میگوید، از زنجیرهای عشق و دلتنگیهایش مینالد. او از وضعیت جهان خسته شده و به دنبال آرامش است. با وجود همه سختیها، به راستی و صداقت خود افتخار میکند و امیدوار است که همچون صبح، جهانگیر شود. او احساس میکند که با مردم دیوانه سر و کار دارد و دلش همچون طفلی است که با وجود پیری، هنوز شور و حال جوانی دارد. شاعر از زنجیرهای بیگناهی خود مینالد و با وجود تلاش برای گشودن گرههای عالم، خود را ناتوان در برابر تقدیر میبیند.
متن دارای مضامین عمیق عاشقانه، فلسفی و روانشناختی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، برخی از مفاهیم مانند تقدیر و دلتنگی ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
غزل ۶۲۸۲ - عاشق سلسله زلف گرهگیرم من
روزگاری است که دیوانه زنجیرم من ۱
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه
محو یک نقش چو آیینه تصویرم من ۲
مرغ بی پر به چه امید قفس را شکند؟
ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من ۳
داد آرام در آغوش هدف خواهم داد
در کمانخانه افلاک اگر تیرم من ۴
نشود دیده من باز چو بادام به سنگ
بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من ۵
راست گفتاری من رایت اقبال من است
همچو صبح از نفس صدق، جهانگیرم من ۶
در و دیوار شود بال و پر وحشت من
نیست از غفلت اگر در پی تعمیرم من ۷
هست با مردم دیوانه سر و کار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من ۸
بهر آزادی من شب همه شب می نالد
بس که از بی گنهی بار به زنجیرم من ۹
گر چه صائب شود از من گره عالم باز
عاجز قوت سر پنجه تقدیرم من ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.