شاعر در این متن از عشق و مستی سخن میگوید و خود را از عاقلان جدا میداند. او از خرد و عقل دوری میجوید و به جای آن، به شراب و مستی روی میآورد. شاعر از زندگی دنیوی و مقامهای آن بیزار است و تنها به عشق و شراب دل بسته است. او از مخاطب میخواهد که از او دوری کند و به عقل خود عمل کند، اما اگر کسی با او همراه شود، او را غلام خود میداند. شاعر همچنین از شادی و طرب سخن میگوید و از ساقی میخواهد که شراب بیاورد تا از جفای مستان در امان بماند.
این متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به شراب و مستی ممکن است برای سنین پایینتر مناسب نباشد.
غزل ۳۱۱۳ - نه ز عاقلانم، که ز من بگیری
خِرَدَم تو بُردی، چه زِ من بگیری ۱
نَخَرَم فَلَک را به دو حَبّه وَاللّهْ
من اگر حَقیرم، نکُنم حَقیری ۲
چو گُشاده دَستم، چو زِ باده مَستَم
بِدِه ای برادر، قَدَحِ فقیری ۳
نه حَیات خواهم، نه زَکات خواهم
که اگر بِمیرَم، نَکُنم امیری ۴
چو تو عقل داری، بِگُریز از من
هَله دور از من، مَکُن این دلیری ۵
وَگَر آشنایی، تو دو چَشمِ مایی
کُنَمَت غُلامی، اَگَرَم پَذیری ۶
چه شود مُحَمَّد، که شبی نَخُسبی؟
طَرَب اَنْدَر آیی، نَکُنی زَحیری؟ ۷
تو بیار ساقی، زِ شرابِ باقی
که لَطیف خویی، وَ شَهِ شَهیری ۸
زِ جَفایِ مَستان، نَرَوی زِ دَستان
که لَطیف کیشی، نه چو زَخْمِ تیری ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.