این متن شعری است که به موضوعات عشق، امید، ناامیدی، و تأملات فلسفی درباره زندگی میپردازد. شاعر از تشبیهات و استعارههای زیبا برای بیان احساسات خود استفاده کرده است، مانند مقایسه گردن معشوق به کتابی که نیاز به انتخاب ندارد یا گل چهرهای که تلخی ندارد. همچنین، ناامیدی از بیپاسخی نامههای امید و ناتوانی در برابر جذابیتهای معشوق از دیگر مضامین این شعر است.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اشارات و استعارههای به کار رفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد تا به طور کامل درک شود.
غزل ۱۷۹۹ - خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست
که می پرست غم از تلخی شرابش نیست ۱
بیاض گردن او در کتابخانه حسن
سفینه ای است که حاجت به انتخابش نیست ۲
گلی است چهره خندان آن بهار امید
که زیر پوست رگ تلخی گلابش نیست ۳
عجب که نامه امید من رسد به جواب
که گر به کوه رسد ناله ام، جوابش نیست ۴
به چشم جوهریان رشته ای است بی گوهر
ز عشق او رگ جانی که پیچ و تابش نیست ۵
بنای طاقت اگر کوه بیستون شده است
حریف جلوه ناز گران رکابش نیست ۶
ملایمت طمع از زاهدان خشک مدار
که هر گلی که ز کاغذ بود گلابش نیست ۷
نداده اند ترا چشم خرده بین، ورنه
کدام نقطه که در سینه صد کتابش نیست؟ ۸
چراغ شهرت پروانه عالم افروزست
وگرنه کیست که او داغ یا کبابش نیست؟ ۹
ز روی خلق کجا شرم می کند صائب
سیه دلی که ز کردار خود حجابش نیست ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.