این شعر از مولانا بیانگر عشق و فداکاری در راه معشوق است. شاعر از دریای کرم و گوهر خود سخن میگوید و اشاره میکند که خشکی دنیا در برابر عشق او بیاثر است. او از لشکر علم و فداکاری در راه عشق میگوید و تأکید میکند که تنها کسانی با جرأت میتوانند به این لشکر بپیوندند. همچنین، شاعر از ناامیدی و سوختن در راه عشق سخن میگوید و اشاره میکند که امیدواری به تغییر سرنوشت بیفایده است. در نهایت، او از تلاشهای بیثمر و از دست دادن نقش و نگار زندگی خود میگوید.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال دشوار است. همچنین، برخی از مضامین مانند ناامیدی و رنج نیاز به بلوغ فکری دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۵۶۰ - هست پیوسته به دریای کرم گوهر ما
چه کند خشکی عالم به دماغ تر ما؟ ۱
علم لشکر ما از سر جان خاستن است
زهره کیست که گردد طرف لشکر ما؟ ۲
شمع یک مصرع برجسته ز مجموعه ماست
بال پروانه بود یک ورق از دفتر ما ۳
دانه سوخته، از ابر نمی گردد سبز
چه خیال است که مسعود شود اختر ما؟ ۴
بس که در جستن آن سرو روان بال زدیم
نقش، چون گرد فرو ریخت ز بال و پر ما ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.