این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و علاقهی خود به معشوق سخن میگوید. او معشوق را به خورشید تشبیه میکند که جهان را گرم میکند و از او میخواهد که توجه و محبتش را به او نشان دهد. شاعر همچنین از دشمنان و نامردان شکایت میکند و از معشوق میخواهد که در برابر آنها از او حمایت کند. او اعلام میکند که تحت هر شرایطی مطیع معشوق است، اما شرطهای خود را نیز دارد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که لطف و محبتش را از او دریغ نکند.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و ادبی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از تشبیهات و تمثیلهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد که معمولاً در سنین بالاتر وجود دارد.
غزل ۲۳۳۸ - بیا دل بر دل پردرد من نه
بیا رُخْ بر رُخانِ زَردِ من نِهْ ۱
تویی خورشید، وَزْ تو گرمْ عالَم
یکی تابش بر آهِ سَردِ من نِهْ ۲
چو مُهرهیْ توست مِهْرِ جُمله دلها
بَرین نَطْعِ هوای نرد من نه ۳
بیار آن مُعجِزِ هر مَرد و زن را
به پیشِ دُشمنِ نامَردِ من نِهْ ۴
به هر شَرطی که بِنْهی، من مُطیعَم
وَلیکِن شَرطِ من دَرخَوردِ من نِهْ ۵
کُلاهِ لُطفِ خود با تارکِ من
برایِ بَوْش و بَردابَردِ من نِهْ ۶
ازان گَردی که از دریا بَرآری
بیار آن گَرد را، بر گَردِ من نِهْ ۷
به هر باده نمیگردد سَرَم مَست
به پیشَم بادهٔ خوکردِ من نِهْ ۸
خَمُش ای ناطقهیْ بسیارگویم
سُخَن را پیشِ شاهِ فَردِ من نِهْ ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.