این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از معشوق خود سخن میگوید. معشوق او را به نگاه کردن به خود و شاد شدن دعوت میکند، اما شاعر از غم و اندوه خود میگوید. معشوق از او میخواهد که چشمهایش را از گریه پاک کند و به او توجه کند. در ادامه، معشوق خرقهی شاعر را چاک میزند و از او میخواهد که آن را ترمیم نکند. شاعر از خاکساری و فروتنی خود در برابر معشوق سخن میگوید و خود را شیر و معشوق را شیشهای میداند که او را میسوزاند اما سیاه نمیکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۱۰۶ - مست رسید آن بت بیباک من
دُردکَش و دِلْخوش و چالاکِ من ۱
گفت به من بِنْگَر و دِلْشاد شو
هیچ به خود مَنْگَر، غَمناکِ من ۲
زاب و گِل این دیده تو پُرگِل است
پاک کُنَش در نَظَرِ پاکِ من ۳
دست بِزَد خِرقهٔ من چاک کرد
گفت مَزَن بَخیه بَرین چاکِ من ۴
رویْ چو بر خاک نهادم بِگُفت
پاک مَکُن رویِ خود از خاکِ من ۵
ای مَنَت آورده، مَنَت میبَرَم
زان که مَنَم شیر و تو شیشاکِ من ۶
نَفت زدم در تو و میسوز خوش
لیک سِیَه مینکُند زاکِ من ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.