این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که از حالات روحی و عرفانی شاعر در حالت مستی و بیخودی سخن میگوید. شاعر از جوشش درون، از دست دادن عقل در پی نوشیدن می، و حضور در خرابات مغان با رندان و مستان صحبت میکند. او از ذوق می و مستی میگوید و از ساقی که خرقه را با می میشوید، تقدیر میکند. در نهایت، شاعر مخاطب را به شنیدن عاشقانهٔ سخنان سید مستان دعوت میکند.
متن شامل مفاهیم عرفانی و نمادین مرتبط با مستی و بیخودی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به مصرف نوشیدنیهای الکلی و حالات ناشی از آن، مناسب برای سنین بالاتر است.
غزل ۹۳۷ - بحر در جوش است و جانم درخروش
عقل می گوید که راز خود بپوش ۱
عاقلی می خورد و عقل از دست رفت
اوفتاده بی خود و بی عقل و هوش ۲
تا ننوشی می ندانی ذوق می
ذوق می ، می بایدت می را بنوش ۳
خم می در جوش و ساقی در حضور
در سرای ما و ما در جست و جوش ۴
ساقی ما خرقه می شویدبه می
آفرین بر دست او و شستشوش ۵
در خرابات مغان مست و خراب
می کشندم چون سبو رندان به دوش ۶
سید مستان چو می گوید سخن
عاشقانه گوش کن یک دم خموش ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.