این متن عرفانی و عاشقانه به ستایش سلطانی معنوی و عشق الهی میپردازد. شاعر از لطف و جود این سلطان سخن میگوید و بیان میکند که در دو عالم هیچ پادشاهی مانند او نیست. او از عشق به این سلطان به عنوان یگانه درمان دردها یاد میکند و زندگی عاشقان را بدون او بیمعنا میداند. همچنین، شاعر به زندگی در کنار رندان و مینوشیدن درد دل اشاره میکند و این حالت را بهترین نعمت میداند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و استعارههای پیچیده است که درک آنها به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی نیاز دارد. همچنین، اشاره به مفاهیمی مانند مینوشیدن و رندان ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد.
غزل ۳۹۳ - لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست
در دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست ۱
چیست عالم سایه بان آفتاب حسن او
این چنین شاه لطیفی هیچ جائی هست نیست ۲
بینوایان یافتند از جود آن سلطان نوا
در همه لشگر گه او بینوائی هست نیست ۳
دردمندانیم و می نوشیم دُرد درد دل
غیر این شربت دگر ما را دوائی هست نیست ۴
بر در میخانه با رندان مجاور گشته ایم
درجهان خوشتر از این دولت سرائی هست نیست ۵
کشتهٔ او را حیات جاودانی نیست هست
عاشقان را غیر ازین دیگر بقائی هست نیست ۶
نعمت الله می نماید نور چشم ما به ما
مثل او آئینهٔ گیتی نمائی هست نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.