این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و وابستگی شدید خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که تمام وجودش در گرو معشوق است و بدون او نمیتواند زندگی کند. شاعر از قدرت و تأثیر معشوق بر خود میگوید و اینکه معشوق او را از دنیا جدا کرده و به او هویت بخشیده است. همچنین، شاعر از وفاداری خود به معشوق و دوری از نفاق و تزویر سخن میگوید و در نهایت از درد دوری و تأخیر در وصال شکایت میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۷۵۷ - همتم شد بلند و تدبیرم
جُز به پیشِ تو من نمیمیرم ۱
تو دَهانم گرفتهیی که خَموش
تو دَهانگیر و من جَهانگیرم ۲
زان زِ عالَم رُبودهام حَلْقه
که به دستِ تو است زَنجیرم ۳
پیرْ ما را زِ سَر جوان کردهست
لاجَرَم هم جوان و هم پیرم ۴
چون گُشادِ من از کَمانِ تو است
راست رو، خَصْم دوزْ چون تیرم ۵
با گُشادَت چه جایِ تیر و کَمان
هر دو را بِشْکَنم، بِنَپْذیرم ۶
دیدنِ غیرِ تو نِفاق بُوَد
من نه مَردِ نِفاق و تَزویرم ۷
با من آمیختی چو شِکَّر و شیر
چون شِکَر دَرگُداز از آن شیرم ۸
طاقَتَم طاق شُد زِ جُفتیِ خویش
درمَیَفکَن دِگَر به تَاخیرم ۹
دَردِ تَاخیر چون بَرآرَد دود
بَررَوَد تا اَثیرْ تَاثیرم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.