این شعر از عرفی شیرازی بیانگر دردها و رنجهای عاشقانه است. شاعر از جنون عشق، درد دل، ناامیدی و انتظار برای درمان سخن میگوید. او از بیتوجهی معشوق و سنگدلیهای او گلایه دارد و در عین حال به امید دیدار و بهبودی دل بیمار خود چنگ میزند. تصاویر شعری مانند قفل الماس، آفتاب و سایه دیوار، و اشاره به کافر عامی در دیر، همه نمادهایی از عشق ناکام و رنجهای روحی شاعر هستند.
محتوا شامل مضامین عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن برای نوجوانان کمسنوسال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اشارات و استعارات نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه برای درک کامل دارند.
غزل ۱۲۸ - مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست ۱
قفل الماس بیارید که زخم دل ما
سر به سر گشته دهن، بر سر گفتاری هست ۲
این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که
مگر از راه تو در پای اجل خاری هست ۳
ای مسیحا اثری با نفست نیست، ملاف
امتحانی بکن اینک دل بیماری هست ۴
نه به اندازه ی بازوست کمندم، هیهات
ور نه با کوشش بامیم سر و کاری هست ۵
لن ترانی نشود گر ادب آموز کلیم
ما چه دانیم که درمانی و دیداری هست ۶
محرم خلوتی عاشق نه چراغ است و نه شمع
آفتاب ار نرسد سایه ی دیواری هست ۷
دلم آ ن کافر عامی ست که در گوشه ی دیر
پیر گردید و ندانست که زناری هست ۸
غمزه چون تیغ زند لب بگشایی عرفی
که به تحسین تو کیفیت زنهاری هست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.