خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر به زیبایی احساسات عاشقانه و حیرتانگیز را در قالب تصاویر شاعرانه بیان میکند. شاعر از زبان، نگاه، قلم، دل و دیگر عناصر برای توصیف حالات درونی خود استفاده میکند. او از شوق، حیرت، حیا، ترس و لرزش در برابر معشوق سخن میگوید و با تشبیهات زیبا، عمق احساسات خود را به تصویر میکشد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی احساسی نیاز دارد. همچنین، استفاده از صنایع ادبی و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۱۳۰ - زبان بهکام خموشی کشد بیانش و لرزد
زبان بهکام خموشی کشد بیانش و لرزد
نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد ۱
نگه نظاره کند از حیا نهانش و لرزد
زبان سخن کند از تنگی دهانش و لرزد ۲
چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم
ببوسد از لب موجگهر دهانش و لرزد ۳
قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم
که فکر مو شود ازحیرت میانش و لرزد ۴
دمیکه آرزوی دل به عرض شوق توکوشد
گره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد ۵
خیال ما کند آهنگ سجدهٔ سر راهت
برد تصور از آنسوی آسمانش و لرزد ۶
نظربه طینت بیتاب عاشق اینهمه سهل است
که همچو مو ج شود ناله برزبانش ولرزد ۷
عجب مدار ز نیرنگ اختراع مروت
که همچوآه زدل بگذرد سنانش ولرزد ۸
بود ترحم عشقت به حال ناکسی من
چو مشت خس که کند شعله امتحانش و لرزد ۹
به محفل تو که اظهار مدعاست تحیر
نفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد ۱۰
به وصل وحشتم از دل نمیرود چه توان کرد
که سست مشق رسد تیر بر نشانش و لرزد ۱۱
به عافیت نیام ایمن ز آفتی که کشید
چون آن غریق که آرند بر کرانش و لرزد ۱۲
ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل
چو عکس آب نهد سر بر آستانش و لرزد ۱۳
نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد ۱
نگه نظاره کند از حیا نهانش و لرزد
زبان سخن کند از تنگی دهانش و لرزد ۲
چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم
ببوسد از لب موجگهر دهانش و لرزد ۳
قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم
که فکر مو شود ازحیرت میانش و لرزد ۴
دمیکه آرزوی دل به عرض شوق توکوشد
گره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد ۵
خیال ما کند آهنگ سجدهٔ سر راهت
برد تصور از آنسوی آسمانش و لرزد ۶
نظربه طینت بیتاب عاشق اینهمه سهل است
که همچو مو ج شود ناله برزبانش ولرزد ۷
عجب مدار ز نیرنگ اختراع مروت
که همچوآه زدل بگذرد سنانش ولرزد ۸
بود ترحم عشقت به حال ناکسی من
چو مشت خس که کند شعله امتحانش و لرزد ۹
به محفل تو که اظهار مدعاست تحیر
نفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد ۱۰
به وصل وحشتم از دل نمیرود چه توان کرد
که سست مشق رسد تیر بر نشانش و لرزد ۱۱
به عافیت نیام ایمن ز آفتی که کشید
چون آن غریق که آرند بر کرانش و لرزد ۱۲
ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل
چو عکس آب نهد سر بر آستانش و لرزد ۱۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۱۲۹ - حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد
گوهر بعدی:غزل ۱۱۳۱ - روزی که قضا سر خط آفاق رقم زد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.