شخصی از دوستانش شکایت میکند و دلیل میآورد که خانه و کاشانهاش را از دست داده است. سپس داستان پیرمردی را نقل میکند که در پیری تصمیم به ازدواج گرفت و دختری جوان را به همسری برگزید. در مراسم عروسی، پیرمرد ناتوانی خود را نشان داد و نتوانست به هدف خود برسد. در ادامه، متن به بیان نکاتی درباره گناه، ترس و ناامیدی میپردازد و با تصاویری از طبیعت و احساسات شاعرانه پایان مییابد.
متن دارای مفاهیم پیچیده و تمثیلهای اجتماعی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی اشارات غیرمستقیم به مسائل جنسی و ناتوانی در ازدواج ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد.
حکایت ۹ - شنیدهام که در این روزها کهن پیری
خیال بست به پیرانهسر که گیرد جفت ۱
بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام
چو دُرجِ گوهرش از چشم مردمان بنهفت ۲
چنانکه رسم عروسی بُوَد تماشا بود
ولی به حملهٔ اول عصای شیخ بخفت ۳
کمان کشید و نزد بر هدف، که نتوان دوخت
مگر به خامهٔ فولاد جامهٔ هنگفت ۴
به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت
که خانومانِ من این شوخدیده پاک برُفت ۵
میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان
که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت: ۶
پس از خلافت و شنعت گناهِ دختر نیست
تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت؟! ۷
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار ۸
دوش چون طاووس مینازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار میپیچم چو مار ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.