شاعری نزد امیر دزدان رفت و در مدح او شعری خواند. امیر دستور داد لباسهایش را بگیرند و او را از ده بیرون کنند. شاعر برهنه و در سرما، مورد حمله سگان قرار گرفت و وقتی خواست سنگی بردارد تا آنها را دور کند، زمین یخزده مانع شد. او با طنز گفت: «این چه مردم حرامزادهای هستند که سگ را رها کردهاند و سنگ را بستهاند!» امیر که این حرف را شنید، خندید و از شاعر خواست درخواستی کند. شاعر لباسهایش را خواست و امیر نهتنها لباسهایش را برگرداند، بلکه به او یک قبا و مقداری پول نیز داد.
این متن دارای لحن طنزآمیز و پیام اخلاقی است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابلدرک و جذاب خواهد بود. همچنین ممکن است برخی مفاهیم مانند طعنه و کنایه برای کودکان کمسنوسال نامفهوم باشد.
حکایت ۱۰ - یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت
رَضینٰا مِنْ نَوالِکَ بِالرَّحیلِ.
امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان
مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان ۱
سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.