هوش مصنوعی:
پادشاهی به دیدار زاهدی در بیشه میرود و از او میخواهد به شهر بیاید تا مکانی برای عبادت و هدایت دیگران فراهم کند. زاهد ابتدا نمیپذیرد، اما پس از اصرار وزیر، به شهر میآید. در شهر، در بستانی زیبا اقامت میکند و با نعمتهای دنیوی مانند غذاهای لذیذ، لباسهای نرم، و خدمتکاران زیبارو مواجه میشود. بهتدریج، زاهد از راه خود منحرف میشود و به زندگی مرفه عادت میکند. پادشاه در بازدید بعدی، تغییر او را میبیند و شادمان میشود. وزیر فیلسوف اشاره میکند که برای حفظ دوستی با علما و زاهدان، باید به علما کمک مالی کرد تا دانششان را گسترش دهند، اما به زاهدان نباید چیزی داد تا زاهد باقی بمانند.
رده سنی:
14+
متن دارای مفاهیم اخلاقی و عرفانی است که برای درک کامل آن، خواننده باید از بلوغ فکری کافی برخوردار باشد. همچنین، تمثیلهای بهکاررفته نیاز به تجربه و شناخت بیشتری از زندگی دارند که معمولاً در نوجوانی و بزرگسالی حاصل میشود.
حکایت ۳۳ - یکی از مُتَعَبِّدان در بیشه زندگانی کردی و برگِ درختان خوردی
یکی از مُتَعَبِّدان در بیشه زندگانی کردی و برگِ درختان خوردی.
پادشاهی به حکمِ زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر، برای تو مَقامی بسازم که فَراغِ عبادت، از این بِهْ دست دهد و دیگران هم به برکت اَنفاس شما مُسْتَفید گردند و به صَلاح اعمال شما اقتدا کنند.
زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت.
یکی از وزیران گفتش: پاسِ خاطر ملِک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیّتِ مکان معلوم کنی، پس اگر صفایِ وقتِ عزیزان را از صحبتِ اَغیار کدورتی باشد، اختیار باقیست.
آوردهاند که عابد به شهر اندر آمد و بستانسرای خاصِّ مَلِک را بدو پرداختند، مقامی دلگشایِ روان آسای.
گلِ سرخش چو عارضِ خوبان
سنبلش همچو زلفِ محبوبان ۱
همچنان از نهیب بَرْدِ عَجوز
شیر ناخورده طفلِ دایه هنوز ۲
وَ اَفاِنینُ عَلَیْها جُلَّنارْ
عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نارْ ۳
ملِک درحال، کنیزکی خوبروی پیش فرستاد؛
ازین مه پارهای، عابدفریبی
ملایک صورتی، طاووسزیبی ۴
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجودِ پارسایان را شکیبی ۵
همچنین در عقبش غلامی بدیعالجمالِ لطیفالاعتدال:
هَلَکَ النّاسُ حَوْلَهُ عَطَشاً
وَ هْوَ ساقٍ یَرَیٰ وَ لاٰ یَسْقی ۶
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات، مُسْتَسْقی ۷
عابد طعامهای لذیذ خوردن گرفت، و کسوتهایِ لطیف پوشیدن و از فَواکه و مَشموم و حَلاوات تمتّع یافتن و در جمالِ غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفتهاند: زلفِ خوبان زنجیرِ پایِ عقل است و دامِ مرغِ زیرک.
در سرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغِ زیرک بهحقیقت منم امروز و تو دامی ۸
فیالجمله دولتِ وقتِ مجموع به روزِ زوال آمد. چنان که شاعر گوید:
هر که هست از فقیه و پیر و مرید
وز زبانآورانِ پاکنَفَس ۹
چون به دنیایِ دون فرود آید،
به عسل در بماند پایِ مگس ۱۰
بار دیگر ملِک به دیدن او رغبت کرد.
عابد را دید از هیأتِ نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالشِ دیبا تکیه زده و غلام پریپیکر به مِرْوَحهٔ طاووسی بالای سر ایستاده؛
بر سلامتِ حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند، تا ملک به انجام سخن گفت: چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زُهّاد را.
وزیرِ فیلسوفِ جهاندیدهٔ حاذق که با او بود گفت: ای خداوند! شرطِ دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی، عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.
خاتونِ خوبصورتِ پاکیزهروی را
نقش و نگار و خاتمِ پیروزه، گو مباش ۱۱
درویشِ نیکسیرتِ پاکیزهخوی را
نانِ رِباط و لقمهٔ دریوزه، گو مباش ۱۲
تا مرا هست و دیگرم باید،
گر نخوانند زاهدم، شاید ۱۳
پادشاهی به حکمِ زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر، برای تو مَقامی بسازم که فَراغِ عبادت، از این بِهْ دست دهد و دیگران هم به برکت اَنفاس شما مُسْتَفید گردند و به صَلاح اعمال شما اقتدا کنند.
زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت.
یکی از وزیران گفتش: پاسِ خاطر ملِک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیّتِ مکان معلوم کنی، پس اگر صفایِ وقتِ عزیزان را از صحبتِ اَغیار کدورتی باشد، اختیار باقیست.
آوردهاند که عابد به شهر اندر آمد و بستانسرای خاصِّ مَلِک را بدو پرداختند، مقامی دلگشایِ روان آسای.
گلِ سرخش چو عارضِ خوبان
سنبلش همچو زلفِ محبوبان ۱
همچنان از نهیب بَرْدِ عَجوز
شیر ناخورده طفلِ دایه هنوز ۲
وَ اَفاِنینُ عَلَیْها جُلَّنارْ
عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نارْ ۳
ملِک درحال، کنیزکی خوبروی پیش فرستاد؛
ازین مه پارهای، عابدفریبی
ملایک صورتی، طاووسزیبی ۴
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجودِ پارسایان را شکیبی ۵
همچنین در عقبش غلامی بدیعالجمالِ لطیفالاعتدال:
هَلَکَ النّاسُ حَوْلَهُ عَطَشاً
وَ هْوَ ساقٍ یَرَیٰ وَ لاٰ یَسْقی ۶
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات، مُسْتَسْقی ۷
عابد طعامهای لذیذ خوردن گرفت، و کسوتهایِ لطیف پوشیدن و از فَواکه و مَشموم و حَلاوات تمتّع یافتن و در جمالِ غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفتهاند: زلفِ خوبان زنجیرِ پایِ عقل است و دامِ مرغِ زیرک.
در سرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغِ زیرک بهحقیقت منم امروز و تو دامی ۸
فیالجمله دولتِ وقتِ مجموع به روزِ زوال آمد. چنان که شاعر گوید:
هر که هست از فقیه و پیر و مرید
وز زبانآورانِ پاکنَفَس ۹
چون به دنیایِ دون فرود آید،
به عسل در بماند پایِ مگس ۱۰
بار دیگر ملِک به دیدن او رغبت کرد.
عابد را دید از هیأتِ نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالشِ دیبا تکیه زده و غلام پریپیکر به مِرْوَحهٔ طاووسی بالای سر ایستاده؛
بر سلامتِ حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند، تا ملک به انجام سخن گفت: چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زُهّاد را.
وزیرِ فیلسوفِ جهاندیدهٔ حاذق که با او بود گفت: ای خداوند! شرطِ دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی، عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.
خاتونِ خوبصورتِ پاکیزهروی را
نقش و نگار و خاتمِ پیروزه، گو مباش ۱۱
درویشِ نیکسیرتِ پاکیزهخوی را
نانِ رِباط و لقمهٔ دریوزه، گو مباش ۱۲
تا مرا هست و دیگرم باید،
گر نخوانند زاهدم، شاید ۱۳
تعداد ابیات: ۱۳
۱۲۸۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۳۲ - یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت
گوهر بعدی:حکایت ۳۴ - مطابقِ این سخن، پادشاهی را مُهِمّی پیش آمد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.