متن درباره فردی است که در یک سفر شبانه، همراه با گروهی از جمله یک فرد شوریده، در کنار بیشهای میخوابد. فرد شوریده نعرهای میکشد و به بیابان میرود. هنگام روز، او توضیح میدهد که بلبلان، کبکان، غوکان و حیوانات دیگر را دیده که در حال تسبیح هستند و خودش از غفلت خود شرمنده شده است. در بخش دیگری، دوستی از تأثیر آواز یک مرغ بر فردی دیگر تعجب میکند و او پاسخ میدهد که سکوت در برابر تسبیح مرغان، شایسته انسانیت نیست.
متن دارای مفاهیم عرفانی و ادبی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات فارسی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعاره و نمادهای عمیق ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
حکایت ۲۶ - یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟
گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت، و کبکان از کوه و غوکان در آب و بَهایم از بیشه؛
اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خُفته.
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببُرد و طاقت و هوش ۱
یکی از دوستان مخلِص را
مگر آواز من رسید به گوش ۲
گفت باور نداشتم که تو را
بانگِ مرغی چنین کند مدهوش ۳
گفتم: این شرطِ آدمیّت نیست
مرغْ تسبیحگوی و من خاموش ۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.