یکی از بندگان عمرولیث فرار کرد و پس از بازگرداندن، وزیر دستور کشتن او را صادر کرد تا دیگران جرأت فرار نداشته باشند. بنده با فروتنی از عمرولیث خواست تا اجازه دهد وزیر را بکشد و سپس او را قصاص کند. عمرولیث از این درخواست خندید و از وزیر نظر خواست. وزیر با اشاره به حکمت و پرهیز از درگیری بیفایده، پیشنهاد آزادی بنده را داد و به اشتباه خود اعتراف کرد.
متن دارای مفاهیم اخلاقی، تاریخی و حکمتآمیز است که برای درک کامل آن، خواننده باید از بلوغ فکری و شناختی کافی برخوردار باشد. همچنین، برخی از عبارات و مفاهیم ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم یا پیچیده باشد.
حکایت ۲۳ - یکی از بندگانِ عَمْروِ لَیْث گریخته بود
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند؟ حکم، خداوند راست ۱
امّا به موجبِ آن که پروردهٔ نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خونِ من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قِصاصِ او بفرمای خونِ مرا ریختن تا به حق کشته باشی. ملِک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت میبینی؟ گفت: ای خداوندِ جهان! از بهرِ خدای این شوخْدیده را به صَدَقاتِ گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قولِ حکما معتبر که گفتهاند:
چو کردی با کلوخانداز پیکار
سرِ خود را به نادانی شکستی ۲
چو تیر انداختی بر رویِ دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستی ۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.