شاعر در این متن از عشق شدید خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که چگونه این عشق او را دگرگون کرده است. او از خانه و کاشانه خود بریده و به عشق معشوق، خود را وقف کرده است. شاعر همچنین اشاره میکند که چگونه عشق معشوق او را از یک فرد بیحال و بیهدف به فردی با اراده و قوی تبدیل کرده است. او خود را به عنوان افسانهای در عشق معشوق توصیف میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، درک کامل این متن نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی و مفاهیم عرفانی و عاشقانه آن دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۱۴۹۹ - بیا، کز عشق تو دیوانه گشتم
وَگَر شهری بُدَم، ویرانه گشتم ۱
زِ عشقِ تو زِ خان و مان بُریدم
به دَردِ عشقِ تو، هم خانه گشتم ۲
چُنان کاهِل بُدم، کان را نگویم
چو دیدم رویِ تو، مَردانه گشتم ۳
چو خویشِ جانِ خود، جانِ تو دیدم
زِ خویشانْ بَهرِ تو بیگانه گشتم ۴
فَسانهیْ عاشقان خوانْدم شب و روز
کُنون در عشقِ تو افسانه گشتم ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.