خلاصه و رده‌بندی سنی 18+

شاعر در این متن از رهایی از دغدغه‌های دنیوی و رسیدن به حالتی از نیستی و بی‌خودی سخن می‌گوید. او خود را از قید و بندهای مادی و معنوی رها کرده و به مرحله‌ای رسیده که حتی از وجود خود نیز بیزار است. شاعر با بی‌اعتنایی به دنیا و ملامت دیگران، حالتی از آرامش و بی‌نیازی را تجربه می‌کند.

متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌های زندگی دارد. مفاهیمی مانند نیستی، بی‌خودی و رهایی از دغدغه‌های دنیوی برای نوجوانان ممکن است پیچیده و نامفهوم باشد.

مشاهده کامل

غزل ۱۴۴۳ - بشستم تختهٔ هستی، سر عالم،‌ نمی‌دارم

بِشُستم تَختهٔ هستی، سَرِ عالَم،‌ نمی‌دارم
دَریدم پَردهٔ‌ بی‌چون، سَرِ آن هم‌ نمی‌دارم ۱

مرا چون دایهٔ قُدسی به شیرِ لُطفْ پَروَرده‌‌ست
مَلامَت کِی رَسَد در من، که بَرگِ غم‌ نمی‌دارم؟ ۲

چُنان در نیستی غَرقَم، که معشوقم‌ همی‌گوید
بیا با من دَمی بِنْشین، سَرِ آن هم‌ نمی‌دارم ۳

دَمی کَنْدَر وجود آوَرْد آدم را به یک لحظه
از آن دَم نیز بیزارم، سَرِ آن هم‌ نمی‌دارم ۴

چه گویی بوالْفُضولی را، که یک دَم آنِ خود نَبْوَد؟
هزاران بار می‌گوید سَرِ آن هم‌ نمی‌دارم ۵
کانال گوهرین در ایتا
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۱۴۴۲ - زهی سرگشته در عالم، سر و سامان که من دارم
گوهر بعدی:غزل ۱۴۴۴ - ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.