این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و شیفتگی خود به شخصی به نام «خواجه» سخن میگوید. شاعر از زیبایی و جذابیت خواجه و تأثیر عمیقی که بر او گذاشته است، صحبت میکند. او از احساسات خود، از جمله عشق، شیفتگی و تسلیم شدن در برابر خواجه، سخن میگوید و از خوابها و رویاهایی که درباره او دیده است، یاد میکند. شاعر همچنین از قدرت و جلال خواجه و تأثیر نور و روشنایی او بر جهان صحبت میکند.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شاعرانه و استعارههای پیچیده ممکن است برای سنین پایینتر دشوار باشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است.
غزل ۱۲۲۲ - چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش؟
چه خوردهست او که میپیچد دو نَرگسْدانِ خَمّارش؟ ۱
چه باشد در چُنان دریا به غیرِ گوهرِ گویا؟
چه باتاب است آن گَردون زِ عَکسِ بَحرِ دُربارش ۲
به کارِ خویش میرفتم به درویشیِّ خود ناگَهْ
مرا پیش آمد آن خواجه بِدیدم پیچِ دَسْتارش ۳
اگر چه مُرغِ اُستادم به دامِ خواجه افتادم
دل و دیده بِدو دادم شُدم مَست و سَبُک سارش ۴
بِگُفت ابروش تَکبیری بِزَد چَشمَش یکی تیری
دِلَم از تیرِ تَقدیری شُد آن لحظه گرفتارش ۵
مَگَر آن خوابِ دوشینه که منْ شوریده میدیدم
چُنین بودهست تَعبیرش که دیدم روزْ بیدارش ۶
شبِ تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم
زِ نورِ روز بُگْذشتی شُعاع و فَرِّ اَنْوارش ۷
چه خواجهست این چه خواجهست این بِنامیزَد بِنامیزَد
هزاران خواجه میزیبَد اسیر و بَندِ دیدارش ۸
کجا خواجهیْ جهان باشد کسی کو بَندِ جانْ باشد؟
چو او بَندهیْ جهان باشد نباشد خواجگی یارش ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.