در این متن، شیخ بوسعید دیدهور در مسیر راهگذری عصا بر سینه میزند و نگاه خاصی دارد. مردم از او سوال میکنند و او در پاسخ اشاره میکند که زمانی دارای نعمتها و فضیلتهای بسیاری بوده، اما اکنون به دلیل ارتباط با فردی خاص، همه آنها را از دست داده و احساس ناپاکی و شرمساری میکند. این متن به نوعی بیانگر تأثیر منفی ارتباط با افراد ناشایست بر شخصیت و جایگاه معنوی فرد است.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
الحكایة و التمثیل
مبرزی پرداخته در رهگذر ۱
پس عصا در سینه زد آنجایگاه
همچنان میبود و میکرد آن نگاه ۲
هرکه آن میدید انکاریش بود
خاصه منکر بود و بسیاریش بود ۳
کرد آخر یک مرید از وی سئوال
خواست از سلطان حالت کشف حال ۴
شیخ گفتش چون نجاست دیده شد
پس عجب رمزی ازو بشنیده شد ۵
گفت من صد گونه نعمت بودهام
هم بقوت هم بهمت بودهام ۶
هم رسیده بودم از درگاه حق
هم مهلل آمدم در راه حق ۷
بود رنگ و لذت و بویم بسی
خواستندی صحبت من هر کسی ۸
یک زمان چون با تو صحبت داشتم
آن همه سلطان سری بگذاشتم ۹
باز افتادم ز صد طاعت ز تو
این چنین گشتم بیک ساعت ز تو ۱۰
صحبت تو این چنین زیبام کرد
هم نجس هم شوم هم رسوام کرد ۱۱
گر چنینی مرد نعمت خواره تو
آن من خود رفت ای بیچاره تو ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.