خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر از رنج و عذاب خود میگوید و بیان میکند که نه کفر و نه ایمان برایش باقی نمانده است. او احساس میکند که درمانی برای دردش وجود ندارد و به بیابانی بیپایان رها شده است.
متن حاوی مضامین عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، بیان ناامیدی و درماندگی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۳۹ - جانا زغمت بسوختی جان، ما را
جانا زغمت بسوختی جان، ما را
نه کفر گذاشتی نه ایمان، ما را ۱
چون دانستی که نیست درمان، ما را
سر در دادی بدین بیابان، ما را ۲
نه کفر گذاشتی نه ایمان، ما را ۱
چون دانستی که نیست درمان، ما را
سر در دادی بدین بیابان، ما را ۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۸ - گاه از مویی مشوشت باید شد
گوهر بعدی:شماره ۴۰ - گر جان گویم برآمد و حیران شد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.