این متن شعری است که در آن از مستی و بیخودی عرفانی سخن میگوید. شاعر از گروهی مست و دیوانه یاد میکند که زنجیرهای محدودیت را پاره کرده و به سوی آزادی پرواز کردهاند. آنها با نوشیدن بادهای خاص، به حالتی از وجد و شور رسیدهاند که دیگران را نیز به دنبال خود کشیدهاند. شاعر از دیدن این صحنه شگفتزده شده و به عظمت این تجربه عرفانی اشاره میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارههایی مانند مستی و باده ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال نامفهوم یا گمراهکننده باشد.
غزل ۸۵۰ - یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
دیوانگانِ بَنْدی زَنجیرها دَریدند ۱
بس اِحْتیاط کردیم تا نَشْنوند ایشان
گویی قَضا دُهُل زَد بانگِ دُهُل شَنیدند ۲
جانهایِ جُمله مَستان دلهایِ دلْ پَرَستان
ناگَهْ قَفَص شِکَستند چون مُرغْ بَرپَریدند ۳
مَستانْ سَبو شِکَستند بر خُنْبها نِشَستند
یا رَب چه باده خوردند یا رَب چه مُلْ چَشیدند ۴
من دی زِ رَهْ رَسیدم قومی چُنین بِدیدَم
من خویش را کَشیدم ایشان مرا کَشیدند ۵
آن را که جانْ گُزینَد بر آسْمان نِشینَد
او را دِگَر کِه بیند ؟ جُز دیدهها که دیدند ۶
یک ساقییی عِیان شُد آشوب آسْمان شُد
میْ تَلْخ از آن زمان شُد خیکَش از آن دَریدند ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.