این شعر از جعفر صادق نقل شده و در آن درویشی از او میپرسد که چرا اینهمه تلاش میکند. جعفر صادق پاسخ میدهد که چون کار دیگری نمیتواند انجام دهد و روزیاش را خودش باید تأمین کند. او از حرص و آز دوری کرده، به مرگ فکر میکند و وفاداری به حق را انتخاب کرده است. سپس مخاطب را نصیحت میکند که عمر خود را بیهوده تلف نکند، به بازیهای دنیوی مشغول نشود و به عبادت واقعی بپردازد.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، اشارات به مرگ و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای کودکان قابل هضم نباشد.
(۸) سؤال مرد درویش از جعفر صادق
بصدق از جعفر صادق سؤالی ۱
که از چیست این همه کارت شب و روز
جوابش داد آن شمع دلفروز ۲
که چون کارم یکی دیگر نمیکرد
کسی روزی من چون من نمیخورد ۳
چو کار من مرا بایست کردن
فکندم کاهلی کردن ز گردن ۴
چو رزق من مرا افتاد ز آغاز
مرا نه حرص باقی ماند و نه آز ۵
چو مرگ من مرا افتاد ناکام
برای مرگ خود برداشتم گام ۶
چو در مردم وفائی میندیدم
بجان و دل وفای حق گزیدم ۷
جزین چیزی که میپنداشتم من
چو میپنداشتم بگذاشتم من ۸
نمیدانم که تو با خود بس آئی
ز چندین تفرقه کی واپس آئی ۹
سه پهلوست آرزوهای من و تو
تو میخواهی که گردد چار پهلو ۱۰
چو کعبه یک جهت شو گر زمائی
بسان کعبتین آخر چرائی ۱۱
ترا نه بهر بازی آفریدند
ز بهر سرفرازی آفریدند ۱۲
مده از دست عمر خویش زنهار
مخور بر عمر خود زین بیش زنهار ۱۳
نمیدانی که هر شب صبح بشتافت
ترا در خواب جیب عمر بشکافت ۱۴
ازان ترسم که چون بیدارگردی
نبینی هیچ نقد و خوار گردی ۱۵
همه کار تو بازی مینماید
نمازت نانمازی مینماید ۱۶
نمازی کان بغفلت کردهٔ تو
بهای آن نیابی گِردهٔ تو ۱۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.