این متن شعری عرفانی است که به زیباییهای معنوی و عشق الهی اشاره دارد. شاعر از عشق به معشوق الهی سخن میگوید و از رنجها و اسرار درونی خود میگوید. او از دل به عنوان شاهی یاد میکند که در تن مانند گاو است و از دانهای که در هاون عشاق افتاده و ناچار ساییده میشود، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به آیینهای اشاره میکند که شمس الحق تبریز میسازد و از زنگار و صیقل آن میپرسد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم و استعارههای به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
غزل ۶۵۳ - چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
بر چهرهٔ ما خاکْ چو گُلْگونه نِمایَد ۱
خواهم که زِ زُنّارْ دو صد خِرقه نِمایَم
تَرسابَچه گوید که بِپوشانْ که نَشایَد ۲
اِشْکَم چو دُهُل گشته و دلْ حامِلِ اسرار
چون نُه مَهِه گشتَهست ندانی کِه بِزایَد؟ ۳
شاهیست دل اَنْدَر تَنِ مانندهٔ گاوی
وین گاو بِبینَد شَهْ اگر ژاژ نَخایَد ۴
وان دانه که افتاد دَرین هاوَنِ عُشّاق
هر سویْ جَهَد لیک به ناچار بِسایَد ۵
از خانهٔ عشقْ آن کِه بِپَرَّد چو کبوتر
هر جا که رَوَد عاقِبَتِ کار بیاید ۶
آیینه که شَمسُ الْحَقِ تبریز بِسازَد
زَنگار کجا گیرد و صَیقلْ به چه باید؟ ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.