این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق الهی و تأثیرات آن بر روح و جان خود سخن میگوید. او از خرابی دل و نور عشق الهی که مانند آفتاب در دلش تابیده، صحبت میکند. شاعر از شرم و کرامت خداوند و مستجاب شدن دعایش میگوید. همچنین، از سوزش نور الهی و رهایی از عذاب دنیوی سخن میگوید و اشاره میکند که انبیا با اعتماد به خداوند، بلاها را تحمل میکنند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و مذهبی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند عشق الهی و تحمل بلاها ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۳۰۹ - واجب کند، چو عشق مرا کرد دل خراب
کَنْدَر خرابهً دلِ من آید آفتاب ۱
از پایْ دَرفُتادم از شَرمِ این کَرَم
کان شَهْ دُعام گفت، هَمو کرد مُسْتَجاب ۲
بس چهره کو نِمود مرا بَهرِ ساکنی
گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نِقاب ۳
از نور آن نقاب چو سوزید عالمی
یا رب چگونه باشد آن شاه بیحجاب ۴
بر من گُذشت عشق و من اَنْدَر عَقَب شُدم
واگَشت و لُقمه کرد و مرا خورْد چون عُقاب ۵
بَرخوردم از زمانه چو او خورْد مَر مَرا
در بَحرِ عَذْب رَفتم و وارَستَم از عَذاب ۶
آن را که لقمههایِ بَلاها گُوار نیست
زانست کو ندید گُوارش از ین شراب ۷
زین اِعْتماد نوش کنند اَنْبیا بَلا
زیرا که هیچ وَقت نَترسَد زِ آتش، آب ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گفتم که چهره دیدم وان بود خود نقاب