شاعر در این متن از احساسات عاشقانه و معنوی خود سخن میگوید. او از بامداد سعادت و عنایت الهی یاد میکند و خوابی را توصیف میکند که در آن ماه او را به فلک برد و دلش را در راه عشق خراب یافت. شاعر عشق را ذاتاً زادهی خود میداند و از ذات الهی طلب مراد میکند. او از پردههای طبیعت و رحمت الهی سخن میگوید و حتی اگر دشنامی به جای بوسه دریافت کند، خوشحال است زیرا آن را حادثهای از سوی استاد خود میداند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک فارسی ممکن است برای خوانندگان جوانتر چالشبرانگیز باشد.
غزل ۲۲۰ - ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامْدادِ عِنایَت، خُجَسته باد مرا ۱
به یاد آر دِلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامْدادْ سَعادت دَری گُشاد مرا ۲
مَگَر به خواب بِدیَدم که مَه مرا بَرداشت
بِبُرد بر فَلَک و بر فَلَک نَهاد مرا ۳
فُتاده دیدم دل را خَراب در راهَش
تَرانه گویان کین دَم چُنین فُتاد مرا ۴
میانِ عشق و دِلَم پیشْ کارها بودهست
که اندک اندک آید هَمی به یاد مرا ۵
اگر نِمود به ظاهر که عشقْ زاد زِ من
هَمیبِدان به حقیقت که عشقْ زاد مرا ۶
اَیا پَدید صِفاتَت، نَهانْ چو جانْ ذاتَت
به ذاتِ تو که تویی جُملگی مُراد مرا ۷
هَمیرَسَد زِ تواَم بوسه و نمیبینم
زِ پَردههایِ طبیعت، که این کهِ داد مرا ۸
مَبُر وظیفهٔ رَحمَت که در فَنا اُفْتَم
فغان بَرآوَرم آن جا که دادْ داد مرا ۹
به جایِ بوسه اگر خود مرا رَسَد دُشنام
خوشَم که حادثه کردهست اوسْتاد مرا ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.