شاعر در این متن عاشقانه و عرفانی، از عشق و ارادت خود به معشوق سخن میگوید. او خود را خاک پای معشوق میداند و از جفاهای او شکایت نمیکند، بلکه با افتخار خود را بنده و چاکر او میخواند. شاعر از امیدهای بلند و عشق بیپایان خود میگوید و از ترس از دست دادن معشوق هراس دارد. در پایان، او از مستی و عشق به معشوق سخن میگوید و خود را بندهای وفادار میداند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۳۶۱ - آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم ۱
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده ی معتقد و چاکر دولت خواهم ۲
بستهام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم ۳
ذره ی خاکم و در کوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم ۴
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم ۵
صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالت گاهم ۶
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم ۷
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم ۸
خوشم آمد که سحر خسرو خاور میگفت
با همه پادشهی بنده ی توران شاهم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.