در این شعر، حافظ از تغییر احوالات جامعه و افراد در زمان پادشاهی جرمپوش سخن میگوید. او به تغییر رفتار صوفی، مفتی و دیگران اشاره میکند و از پیر میفروش درباره این تغییرات سوال میکند. پیر پاسخ میدهد که این سخنان قابل بیان نیستند و بهتر است سکوت کرد و از زندگی لذت برد. حافظ همچنین به عشق، جوانی و بهار اشاره میکند و از پادشاه میخواهد که جرم او را ببخشد. در پایان، او از پادشاه به عنوان شخصیتی بینظیر یاد میکند و آرزو میکند که بخت جوانی او همیشه همراهش باشد.
این شعر شامل مفاهیم عمیق عرفانی، اجتماعی و اخلاقی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات و استعارات موجود در شعر نیاز به تجربه و دانش بیشتری برای فهم کامل دارند.
غزل ۲۸۵ - در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش ۱
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دید محتسب که سبو میکشد به دوش ۲
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش ۳
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش ۴
ساقی بهار میرسد و وجه می نماند
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش ۵
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش ۶
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه ی مراد رسید ای محب خموش ۷
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش ۸
چندان بمان که خرقه ی ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.