شاعر در این شعر از آرزوی بازگشت به میخانه و خدمت به رندان سخن میگوید. او از نبود معرفت در میان مردم و جدایی از یار قدیمی خود شکایت میکند و آرزو میکند که بتواند دوباره به روزهای خوش گذشته بازگردد. شاعر همچنین از دردها و رنجهای زندگی و بیعدالتیهای فلک گلایه میکند و اشاره میکند که تنها نیست و بسیاری دیگر نیز در این مشکلات غرق شدهاند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عرفانی، فلسفی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند شکایت از روزگار و ناامیدی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامناسب باشد.
غزل ۲۵۲ - گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر ۱
خرم آن روز که با دیده ی گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر ۲
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر ۳
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر ۴
گر مساعد شودم دایره ی چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر ۵
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه ی شوخش و آن طره ی طرار دگر ۶
راز سربسته ی ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر ۷
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر ۸
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.