خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر عاشقانه از عشق نافرجام و درد دل شاعر در برابر معشوق سخن میگوید. شاعر از نگاه سیهچشم معشوق و تأثیر عمیق آن بر دل خود میگوید، از امیدهای بربادرفته و رنجهای عشق شکایت میکند و در نهایت به ناتوانی در برابر جفای معشوق اعتراف میکند.
محتوا شامل مضامین عاشقانه پیچیده و احساسات عمیق است که درک آن برای نوجوانان کمسنوسال دشوار بوده و ممکن است برای مخاطبان با تجربههای عاطفی محدود نامناسب باشد.
غزل ۱۵۱ - تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد
تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد
از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد ۱
من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش
هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد ۲
گردید امید دلم از ذوق فراموش
هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد ۳
صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان
یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد ۴
از دست جفای تو شکایت نتوان کرد
مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد ۵
دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان
مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد ۶
در مرحلهٔ عشق تو ای سرو قباپوش
چندان بدویدیم که از سر کله افتاد ۷
ز امید نگاهی که به حالش نفکندی
دردا که مریض تو به حال تبه افتاد ۸
آنجا که فروغ مه من یافت فروغی
خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد ۹
از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد ۱
من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش
هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد ۲
گردید امید دلم از ذوق فراموش
هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد ۳
صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان
یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد ۴
از دست جفای تو شکایت نتوان کرد
مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد ۵
دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان
مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد ۶
در مرحلهٔ عشق تو ای سرو قباپوش
چندان بدویدیم که از سر کله افتاد ۷
ز امید نگاهی که به حالش نفکندی
دردا که مریض تو به حال تبه افتاد ۸
آنجا که فروغ مه من یافت فروغی
خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۵۰ - در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد
گوهر بعدی:غزل ۱۵۲ - دل به ابروی تو ای تازه جوان باید داد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.