این شعر عاشقانه و عرفانی از سیف فرغانی، به بیان رابطه عمیق و پرابهام بین عاشق و معشوق میپردازد. شاعر از بیتوجهی معشوق شکایت دارد، اما در عین حال، عشق او را چنان توصیف میکند که مرزهای وجودی بین آنها محو شده و گویی یکی هستند. او معشوق را به دریا تشبیه میکند و خود را قطرهای در برابر آن میداند. در پایان، شاعر به امید وصال و احیای خود به دست معشوق، مانند مسیح، دل میبندد.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه این شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از استعارهها و تشبیههای پیچیده آن نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه برای درک کامل دارند.
غزل ۹۴ - چو هیچ مینکنی التفات با ما تو
چه فایده است درین التفات ما با تو؟
برای چیست تکاپوی من به هر طرفی؟
چو در میانه مسافت همین منم تا تو
ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشید
خیالم است که در جامه این منم یا تو
به چشم معنی چندان که باز مینگرم
ز روی نسبت ما قطرهایم و دریا تو
پس این تویی و منی در میانه چندان است
که قطره بحر ببیند تو ما شوی ما تو
ترا به بردن دلهای خلق معجزهای است
که دلبران همه سحرند و دست بیضا تو
اجل به کشتن من قصد داشت، عشقت گفت
که این وظیفه از آن من است فرما تو
شب وصال دهان بر لبم نهادی و گفت
منم به لب شکر و طوطی شکرخا تو
بدان که هست تو را با دهان من نسبت
که در جهان به سخن میشوی هویدا تو
فدا کند پس ازین جان و دل به دست آرد
چو دید بنده که در دل همی کنی جا تو
ز فرقت تو چو مرده است سیف فرغانی
توی به وصل خود این مرده را مسیحا، تو!
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.